آيلاآيلا، تا این لحظه: 16 سال و 18 روز سن داره

آیلا نازدونه مامان و بابا

دخملی یک متر و چند میلی متری مامان

چند  روز بعد از تولد خانمی از بابایی خواستم تا قد خانم کوچولو رو اندازه بگیره ، آیلا هم مشتاقانه و داوطلبانه آماده شد. بعد که بابایی اندازه گرفت پرسید دفعه قبل چقدر بود گفتم 97 سانتی متر بعد بابایی گفت حالا یک متر و چند میلیمتر شده . دخملی من تو سه سالگیش یک متر و چند میلی متر شده خدایا خودت حافظش باش ...
18 آبان 1392

باغبان کوچولو

چند وقت پیش بابایی همت کرد و گلهای باغچه رو درآورد تا تو سرما یخ نزنند و باغبان کوچولو هم کمکش می کرد این هم باغبان کوچولوی مامان بیلچه به دست مواظب باش اونجا گلها رو لگد نکنی باغبان کوچولو با بابایی سر در آوردن گلها در حال جنگ و جدل حالا بعد چند روز که بابایی می خواست گلها رو بالا بیاره من می شنیدم که خانمی هم همراه بابا هست بعد از تموم شدن کارها بدو بدو اومده پیش من و می گه ما گلها رو بالا آوردیم بعدا بابایی هم گفت که گلدونهای کوچولو رو با دستهای کوچولوش بابا آورده . دست گلهای زندگی من درد نکنه . مرسی از هر دوتاتون ...
18 آبان 1392

بدون عنوان

وقتی خاله حسنا اینجا بود یکی از دوستان قدیمی ما رو دعوت کرده بود منزلشون این هم از عکسها اینجا آیلایی با فرزام نوه دوستمون در حال نقاشی کشیدن هستند ( چه با دقتم نگاه می کنه ) خاله حسنا جون ما رو به نوشیدنی دعوت کرده و آیلا با ناز و ادا در حال هات چاکلت خوردن (چون این عکس تک بود اینجا گذاشتمش) داری به چی فکر می کنی بابا ولش کن خودش درست می شه دیگه تفکر تا اونجا رسیده که کم کم داره دامنشو می خوره و خاله حسنا هم نازش می کنه     ...
18 آبان 1392

عکسهای تولد سه سالگی در مهد کودک( 2)

وای با چقدر تاخیر اومدیم خاله حسنا جون اومد و رفت تازه ما داریم عکسها رو می گذاریم خوب مامان سرش خیلی شلوغه این هم جوجه کوچولوی مامان   آیلا کوچولو و خاله حسنا جون که ما رو حسابی سورپرایز کرد چه مغموم معلوم هم نیست چرا؟ چه سنگین و باوقار و کمی هم عصبانی نشسته این هم مادر و دخملی ناز نازیش ماماما جون و آیلا و خاله حسنا جون بوسه مادر بر گونه های ناز دخملیش این هم آیلا به همراه همکلاسی هایش که فقط اسم علی کوچولو ردیف بالا سمت چپ رو می دونم آیلا در کنار بچه های کلاس کودکستان این کوچولوها هم بچههای پیش دبستانی هستند خیلی جالبه بچ...
8 آبان 1392

عکسهای تولدسه سالگی (3)

ما روز تولد خانمی سه بار تولد گرفتیم یکی تو مهد دومی خونه ندا جون دوست مامان و سومی خونه عمو دکتر و خال سیمین جون که متاسفانه از تولد دوم و کیک کیت کتش عکسی به دست نرسیده اما تولد سوم و کیکش این هم از کیک سوم که مامان پز هست ( با تشکر از سایت کارگاه آشپزی و شف طیبه عزیز)   آیلا و هستی جون تورو خدا مدل کلاه گذاشتن رو ببین به به چه بغلی کردن همدیگر رو اوه دخملی انگشت به دهن مونده ...
8 آبان 1392

آیلا و عروسی

١١ مهر با خانمی به عروسی رفتیم که خانمی با اصرار کیف کوچولوش رو هم با خودش برد و من هرچه گفتم تو کیف من بمونه قبول نکرد و موقع برگشت هم متاسفانه فراموش کردیم و کیف تو سالن جا موند و هر چه ما گشتیم کم تر پیدا کردیم تازه تا چند روز بعد هم خانمی همچنان سراغش رو می گرفت و گاهی چنان گریه می کرد که دل آدم کباب می شد تو رو خدا تل سرش رو ببینید همیشه همین طور رو سرش می ذاره اگه بخواییم میلیمتری تکونش بدیم اعتراض می کنه به زور می خواد بخنده ...
25 مهر 1392

عکسهای تولد سه سالگی (1)

١٨/٧/٩٢ تولد قند و عسلم بود و قرار شده بود که امسال تولد رو تو مهد بگیریم صبح حدود 9:30 بود که بابایی کیک تولد رو از قنادی گرفته بود و به دنبال ما آمده بود آيلایی هم ذوق زده آماده رفتن بود تا بابا آمد با او به پارکینگ رفت تا کیک رو ببیند بنا به گفته بابایی، پدر و دختر برا خودشون تو پارکینگ زده بودندو رقصیده بودند و در واقع جشن تولد دونفره گرفته بودند این هم پدر و دختر که خنده شوق از چشمهای آیلا مشخصه این هم نمای نزدیک از کیک تولد سه سالگی آیلا خانمی که چه ذوقی کرده بود با دیدن کیک ...
25 مهر 1392

یک سورپرایز

روز چهار شنبه١٧/٧/٩١  حدود ساعت 8 شب بود که ماماما به خونه ما آمد و به من گفت هدیه آوردم زود بیایید من هم که در حال تزئین یکی از کیکهای تولد آیلایی بودم گفتم دستم بد جوری بنده آیلا و بابایی بیان ببینن من با خودم فکر می کردم حتما دوچرخه هست که ماماما می خواد پایین نشون بده بعد 5 دقیقه بابایی اومد گفت زود بیا هدیه رو ببین من گفتم بذار مانتو بپوشم که بابایی گفت لازم نیست هدیه همین جا هست تا دم در اومدم نیم نگاهی انداختم چیزی ندیدم ولی کمی که دقت کردم دیدم تو آسانسور کسی آیلا رو بغل کرده بله خاله حسنا جون بود چنان شوکه شدم که نمی دونستم اصلا چی باید بگم این خاله حسنا جون برا تولد پرنسس کوچولو  ما رو عجب سورپرایزی کرده بود خلاصه خیلی ب...
25 مهر 1392